1.

در پیراهن اش

دو قرص نان

و سرهای ما گرسنگان

چونان گلهای آفتابگردان.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸
تگ ها :


برنامه ی اقتصادی

از آنجایی که شکوفا شدن شده کار هر روزه ی ما و از آنجایی که اگر ما کارشناس نیاوریم پس کی بیاورد، بر آن شدیم تا از کارشناس اقتصادی دعوت کنیم تا به سوالات شما عزیزان پاسخ بدهد.

سوال: دوست عزیزی از اسفراین تماس گرفتند و پرسیدند آیا اینکه هر مرغ فروشی و بقالی و نون داغ کباب داغی که بسته می شود فردایش یک بانکی، موسسه ی اعتباری ای چیزی به جایش باز می شود نشان دهنده ی رونق اقتصادی است؟

پاسخ: پس نه! شما سوییس را دیدی؟ همین جور بانک و موسسه ی قوامینه که ریخته تو خیابوناشون. اصلا بقالی و مرغ فروشی هم که این عزیز اشاره کرده ندارن. شما خیارشور باز بخوای بخری باید بری از موسسه ی اعتباری بخری.

سوال: عزیزی از جابلسا تماس گرفتن و گفتن من هر روز مقداری پول در جیبم می گذارم ولی شب که به خانه بر می گردم فکر می کنم جیبم را زده اند. لطفا مرا راهنمایی فرمایید. در ضمن دخترعمویم هم سلام می رساند.

پاسخ: در پاسخ به سوال اول باید بگم دوست عزیز! مالت رو بچسب همسایه تو دزد نکن. در پاسخ به سوال دوم من تبریک می گم به این عزیز هموطن که بالاخره با دخترعموشون ازدواج کردند و اون یک میلیون تومان وام رو گرفتند و باهاش کاخ خریدند به نظر من هرچه سریعتر بچه را هم درست کنند که یک میلیون هم از بابت آن بگیرند و ویلای شمال را بزنند به بدن.

سوال: خواننده ی عزیزی از قازچال آباد سفلا تماس گرفتند و پرسیدند آیا با اجرای هدفمندی یارانه ها اقتصاد ما به اقتصاد ژاپن چهل سال پیش می رسد؟

پاسخ: نه پس! سوال بعد.

سوال: عزیزی از جاسم آباد پرسیدند اگر اقتصاد پویاست چرا هر روز قیمت ها افزایش پیدا می کند؟

پاسخ: دوست عزیز! اگر قیمت ها ثابت باقی می ماند بهش می گفتند اقتصاد راکد نه پویا. اونوقت خوب بود؟ دلتون خنک می شد؟ اونوقت احترام موی سفید منِ پیشکسوتو نیگر می داشتین؟ بلند می شدین جاتونو بدین به من تو اتوبوس؟ بی ناموسای حق نشناس!

سوال: قلی ده ریال پول دارد، با دو ریال آن جامدادی، با یک ریال خروس قندی و با پنج ریال یک کیلو گوشت راسته می خرد. حالا قلی چند ریال پول دارد؟

پاسخ: ای قلی که خودت را به استعمار فروخته ای و پول بادآورده ی نفت را می دهی خروس قندی می خری خودت خجالت بکش!

سوال: دوست عزیزی از فشم دره برای شما سوال جهارگزینه ای فرستادند: امروز که قلی به دنیا آمده یک میلیون تومان به حسابش ریخته اند. بیست سال دیگر که قلی بخواهد زن بستاند این یک میلیون به چه کارش می آید؟

الف. بدهد به آن خانوم محترمی که دارد رقص چاقو می کند تا چاقو را نکرده تو چشم عروس.

ب. بگذارد در ظرف اسپند

ج. به یک گدا صدقه بدهد و فرار کند.

د. با آن یک نان سنگک خاشخاشی بخرد برای سفره ی عقد، بعد خودش برود تو توالت سیگار بکشد و فکر کند چی شد که اینجوری شد.

پاسخ: دوست عزیز هموطن! به زبان خوش از تو این قلی بکش بیرون!

سوال: هموطن شاد و پرنشاطی از کویر ارومیه پرسیدند امسال که عوارض نوسازی آمد مبلغش دو برابر سال قبل شده بود. مگر به عوارض هم یارانه تعلق می گرفت که امسال قطع کردند؟

پاسخ: نه دوست عزیز! شما داری هزینه ی بی آرتی، نماکاری زیر پل ها ( که از نان شب واجب تر است) و چمن کاری بزرگراه چمران را می پردازی. سالهاست کارمندها و بازنشسته ها کسری بودجه ی تمام ارگان ها را تقبل کرده اند، جا دارد از همین جا به همه ی این عزیزان خسته نباشید و خدا قوت بگیم.

سوال: از پارسال دارند از ما عوارض زباله هم می گیرند مگر هزینه ی جمع آوری زباله ها در بودجه ی شهرداری پیش بینی نشده؟

پاسخ: چرا دوست عزیز! پیش بینی شده اما دیدند هرچه پیش بینی می کنند برایشان پول نمی شود این شد که گفتند از شما بگیرند بهترست تا پیش بینی کنند، با تمهیداتی که در نظر گرفتند به زودی عوارض کتک زدن و فحش ناموس دادن به موش های خیابانی، عوارض جمع آوری برگ های زرد در پاییز، مالیات مونوکسید کربن و عوارض برنزه شدن در آفتاب مرداد و همیاری خاراندن پایین تنه در معابر شریانی از شما کسب خواهد شد.

سوال: یکی از علاقمندان برنامه های کارشناسی ما از ماوراء النهر پرسیدند اگر بنزین بشود لیتری هفتصد تومان آیا رفاه مان مثل کشورهایی خواهد شد که بنزین در آنها لیتری هفتصد تومان است؟

پاسخ: نه بابا! توقع داری پارک آبی مختلط هم برات به راه بیندازن؟ چطوره شکیرا هم کنسرت بذاره تو تالار وحدت؟ سوال بعد.

سوال: دوست عزیزی از طبرستان گفتند این مالیات ارزش افزوده را که از بازاری ها کم نمی کنند و فقط بازاری ها کشیدند روی قیمت هایشان و آن را از ما کارمندها می گیرند خب از اول می گفتند این مالیات را از کارمندها می خواهند بگیرند.

پاسخ: فکر کنم رودرواسی کرده اند. با تمهیداتی که درنظر گرفته شده از این به بعد هر مالیات جدیدی که وضع شد مامور می آید دم در خانه ی تان با چوب و پس گردنی ازتان می گیرد مثل داروغه ی ناتینگهام که دیگر از این دلخوری ها پیش نیاید.

سوال: آقا ما چقدر بدیم این طرح سهمیه بندی یارانه ها را زودتر اجرا کنند و با خبر اجرایش تن و بدن ما را نلرزانند؟

پاسخ: هرچی کَرمته.

سوال: به نظر شما پنجاه میلیون تومان جریمه ای که برای علی کریمی بریده اند کم نیست و بهتر نبود این قهرمان ملی را همان وسط زمین چمن دار می زدند؟

پاسخ: با این که این سوال اقتصادی نیست ولی چون سوال ورزشی – ارزشی است بنده جواب می دهم. اخیرا موارد زیر نیز جزو تظاهر به روزه خواری محسوب می شود: انجام مصاحبه های تند علیه مدیریت باشگاه (با دهان روزه که آدم تند حرف نمی زند. پس لابد روزه نیستی.)، انتقاد از سرمربی تیم ملی( انتقاد؟ اون هم قبل از افطار؟ وامصیبتا!)، انتقاد از حضور گاو و گوسفند سر تمرین تیم ملی در اردوی خارج از کشور (به گاو و گوسفند بد می گی؟ گناه دارن. اونام آدمن خب)، با هزار سال سن هنوز بی رقیب بودن در عرصه ی ملی (لابد ناهار کوبیده خوردی که هنوز جون داری بدوی اون هم تو پست دفاع آخر.)، عدم مایلی کلنگ بودن(بدون شرح).

سوال: علت رکود بازار مسکن در تهران چیست؟

پاسخ: این مساله علت های زیادی دارد: 1. مردم ترجیح می دهند پولشان را خرج سفرهای تفریحی به سوییس و جزایر قناری کنند. 2. مردم ترجیح می دهند در غار زندگی کنند ولی صدای کامران نجف زاده را از پاریس نشنوند. 3. مجری های جشن های رمضان آقایان هاشمی، احمدزاده و شهریاری در فراری دادن مردم از شهرها و پناه بردن آنها به دامن سبز جنگل بیشتر موثر بوده اند تا ترس از زلزله. 4. اخیرا امتیازات تهران دارد هر روز بیشتر و بیشتر می شود: زلزله، آب آلوده، وجود متان در هوا، چند مورد طاعون تنسی تاکسیدو و چارملی ( به زودی شایع خواهد شد و مثل آنفولانزای خوکی دو میلیون نفر را در پایتخت خواهد کشت)، سقوط شهاب سنگ، فوران دماوند، احتمال دیدن پرویز پرستویی و باران کوثری در خیابان، طغیان مسیل باختر، عبور بی آر تی از وسط اتاق خواب شهروندان.

سوال: آیا رونمایی از سکه های پانصد تومانی حقیقت دارد؟

پاسخ: دوست عزیز! چرا فکر می کنی سکه بد است و اسکناس خوب است؟ این سکه ی بیگناه به تو چه کرده است؟ چرا تحقیرش می کنی؟ خوبه یک نفر بزنه تو گوش برادر کوچک ات، یک بیلاخ هم روانه کند سمت خودت؟ دوست داری؟ شان سکه را حفظ کنید تا شان تان حفظ شود. سکه دوست ماست، سکه رفیق ماست.

پایان

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
تگ ها :


چه خوب که نیستی!

نامه ای به جواد ماهزاده

 

جواد! امروز عصر یک کاسه حلیم خریدیم و چون هوا خوب بود _ می دانی که اینجا هوای خوب نوبر است- نشستیم لب پله های پاساژ. هنوز قاشق را به دهان نبرده بودم که یک زن لاغر که کیسه ای دست اش بود دوان دوان کنار ما ایستاد و دو بار بلند توی صورتم گفت: آش رشته، آش رشته. فکر کردم منظورش این است که کجا آش رشته می فروشند. با دست اشاره کردم به داخل پاساژ. زن خم خم و دوان دوان پیچید توی پاساژ. به کاسه ی حلیم نگاه می کردم و حلیم بین ما سرد می شد. چند لحظه بعد زن ترکه ای آرام و خم تر بیرون آمد. چانه اش توی صورتش فرو رفته بود، مثل ماهی یخ زده نگاهش سرد و خشک بود و دماغش استخوانی تر شده بود. لخ لخ از جلوی من عبور کرد و توی تاریکی و شمشادها فرو رفت. چه خوب که نیستی جواد که این صحنه ها را ببینی! خوش به حال تو که همیشه ی خدا لاغر بوده ای و به خاطر بزرگی شکم از تمام آفریقایی ها، بچه های جنوب کرمان و سیستان و بچه های خیابان های همین تهران سگ مصب خجالت نمی کشی. چه خوب که نیستی جواد!

حامد

پی نوشت: دارم همینطور خودم را عذاب می دهم، شاید آن زن برای نوه اش که هوس آش رشته کرده بوده دنبال آش نذری بوده. چرا گاهی وقت ها عین بز یک جا می ایستم و کاری نمی کنم؟ آخر نمی شد کاری بکنم. به او پول می دادم؟ گدا نبود. یک کاسه آش می خریدم برایش؟ ممکن بود ناراحت شود. راحت ترین کار را کردم، هیچ کاری نکردم. من بیعرضه ترین حلیم خور امشبم. چه خوب که نیستی جواد!

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٤
تگ ها :


4.

شمشیر در میان رویاهایم گذاشته ام

دارم کلک شان را می کنم

سالهاست رویا می سازم

برای شب ام

حال می دانم

بدون آن

کابوس های روزم بی معناست.

دارم خوابهایم را به گه می کشم

من هستم

پس به گه می اندیشم.

شمشیر در میان رویاهایم گذاشته ام

می خواهم نیشابوری دوباره بسازم.

گذر عمرم را از تناوب دندان دردهایم می فهمم

و انقضای شیرهای پاکتی

و گنده تر شدن دروغ های بشری

اکنون

شبهای رویا و روزهای کابوس را به لجن می کشم

من هستم

پس به لجن می اندیشم

و رویاهایم را یک به یک سر می برم

و آنها را در پیاز و زعفران خوابانده

یک روز در جاده ی چالوس می خورم.

رویا مال ستاره های فیلم هاست

نه مال من - پشه ای در فیلمی مستند در مورد دایناسورها-

من رویاهایم را به یک کاسه آش می فروشم

من هستم

پس به یک کاسه آش می اندیشم.

رویایت مال خودت باشد

اگر سهم من از دنیا تنها غبار بود

تنها خیال بود

و به اندازه ی یک پیرمرد نودساله

از تاریخ انقضایم گذشته است.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
تگ ها :


3.

اگر اندکی خوش می گذراندم

اکنون

مترسکی نبودم

که کلاغ ها از آن می ترسند

و موریانه ها درونش

لانه می سازند.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
تگ ها :


2.

آیا دوباره باران را خواهم دید

یا زلزله

امشب

مرا از شر خبرهای بد نجات خواهد داد؟

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
تگ ها :


1.

غروب

در آینه از من می گریخت

با سرعت صد و بیست کیلومتر در ساعت

و من

خالی از هرچه زندگی

خالی از هرچه شور

خالی از هرچه فکرش را بکنی

خودم را سپرده بودم

به سیال آسفالت.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
تگ ها :


11.

امروز

چندمین روز تاریخ می شود؟

این سایه

چندمین دهان کجی به خورشید بود؟

این بوسه

چندمین مرد خسته را دمی به خواب می برد؟

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
تگ ها :


10.

برای واژه دیگر دیر شده

برای در بر گرفتن.

دره ها درنگ نمی کنند

آن دم که باید مرا می دیدی

دیده بر دستانم دوخته بودی.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
تگ ها :


9.

من خنده ام را به سکسکه تشبیه کرده ام

تو

گریه ات را

به سکوت.

 

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
تگ ها :


8.

تو هیچگاه نمرده ای

ای بامداد

که نیازت به سنگی باشد و

سالمرگی.

  
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٧
تگ ها :